عشق مثل سرطان؛ ترس از شیمیدرمانی:
سلول سرطانی در واقع «خودیِ سرکش» است؛ نه یک مهاجم بیرونی. بدن شروع به رشد سلولهایی میکند که قرار بود بمیرند، ولی نمیمیرند. عشق سمی هم همین است: از درون خودت رشد میکند و به بافتهای سالم زندگیات حمله میکند. شیمیدرمانی هم فقط سرطان را نمیزند؛ درمان، کل رابطه را به هم میریزد. مغز ما به الگوهای آشنا وابسته میشود، حتی اگر کشنده باشند؛ به همین دلیل برای کسی که به درد عادت کرده، خوب شدن ترسناکتر از ماندن در درد است. آیا درمانِ بدون از دست دادن بخشی از خودت ممکن است؟
راهکار:
این ترس را میشود به «ترس از خوب شدن» ترجمه کرد؛ همانطور که شیمیدرمانی سلولهای سالم را هم هدف میگیرد، رها کردن این عشق هم از هویتِ آدم چیزی کم میکند. به همین دلیل است که نمیگویی «نمیخواهم درمان شوم»، میگویی «از درمان میترسم».