مجبور به رفتن؛ روایتی از دل کندن در آخرین نامه:
پدیدهی «بازگشت روانی» (Reactance) میگوید وقتی آزادیمان محدود شود، همان چیز برایمان جذابتر میشود. تازه «اثر زیگارنیک» هم میگوید آدمها کارهای ناتمام را خیلی بهتر از کارهای تمامشده به خاطر میسپرند. پس این «مجبور بودم» دقیقاً همان عنصر ناتمامی است که باعث میشود این خداحافظی هیچوقت از ذهنت پاک نشود. سؤال این است: اگر کاملاً مختار بودی، باز هم میرفتی؟
راهکار:
این «مجبور بودم» را میشود از زاویهی انتخاب هم دید: گاهی رفتن، انتخاب عشق نیست؛ انتخاب آرامش است. شاید آن نامه پایان نبود، بلکه هشداری برای شروع دوباره بود. از خودت بپرس: آیا واقعاً مجبور بودی، یا بین دو بد، کمخطرتر را انتخاب کردی؟