در میان هیاهوی دنیای بزرگ، پیشیِ کوچولو، آرامشِ خود را در میان بالهای نرمِ فرشته پیدا کرد.او، که همیشه با شیطنتهای ریز و نگاههای مظلومانه اش دنیا را تماشا میکرد، وقتی به فرشته رسید، انگار زمان برای اولین بار معنا پیدا کرد. فرشته، نه تنها از نور ساخته شده بود، بلکه از تمامِ معنایِ عشق بود؛ وجودش مثلِ اولین پرتوِ خورشید، سردیِ شبهای او را میشکست.
پیشی کوشولو، با تمامِ بیقراریهایش، در آغوشِ فرشته به سکوت رسید.️
پیشی کوشولو، با تمامِ بیقراریهایش، در آغوشِ فرشته به سکوت رسید.️
1.7
فرشته با نوازشهای ملایمِ بالهاش، تمامِ زخمهای تنهایی را التیام میداد و پیشی، با حضورِ گرم و مهربانش، به فرشته یاد میداد که زمین هم چقدر میتواند زیبا باشد، اگر کسی باشد که بخواهد تماشایش کند.
آنها دو نیمهی یک رویا بودند؛ یکی از خاک و عشقِ زمینی، و دیگری از نور و آسمان. اما وقتی دستهای کوچولو به هم میرسید، مرز بین زمین و آسمان فرو میریخت و فقط یک چیز باقی میماند:............
آنها دو نیمهی یک رویا بودند؛ یکی از خاک و عشقِ زمینی، و دیگری از نور و آسمان. اما وقتی دستهای کوچولو به هم میرسید، مرز بین زمین و آسمان فرو میریخت و فقط یک چیز باقی میماند:............
تحقیقات علوم اعصاب نشان میدهد «سکوتِ پس از هیجان»...