چرا گاهی دلمان برای بدترین آدمهای زندگیمان تنگ میشود؟:
مغز در رابطه با آدمهای سمی از «تقویت متناوب» استفاده میکند: همان لحظههای مهربانیِ نادر، مثل بردهای تصادفی اسلاتماشین، دوپامین میریزد. همین کمیابی، خوبیها را در خاطره اعتیادآور میکند، نه تعدادشان. نوستالژی هم در واقع بازآرایی حافظه است؛ مغز برای کاهش درد ناهماهنگی شناختی، بدیها را محو و خوبیها را برجسته میکند. سؤال این است: دلت برای آدم تنگ میشود یا برای روایتی که مغز ساخته؟
راهکار:
این حس ارزش نوشتن دارد؛ میتوانی خاطرههای خوبِ قدیم را جدا از انتخابهای بد بعدی روایت کنی. یک راه این است که در همین متن، یک بند اضافه کنی: «از اولش بد نبود، ولی انتخابها و زخمها عوضش کرد.»