همان هنگام که دست هایت را باز میکردی و آغوشت
پناهگاه امنی بود برای نفس کشیدنم بعد از سالها
همان وقتی که چشم هایت از دوریمان اشک باران
میشد و من در چشمانت نگاهت میکردم و التماس
میکردم برای اینکه چشم هایت را زیباتر و براق تر نکنی
اما حیف که از تو فرسخ ها دورم
و این دوری قلب است که انسان را بیشتر آزار میدهد...
ایکاش همه چیز مثل قبل شود...️