🗝️ آنسوی درِ آبی💙داستانی از سوی کورالین
بعد سکوت.
کُرولیا دستگیره را کشید، اما در باز نشد.
حالا دیگر راه برگشتی نداشت.
در انتهای راهرو، دری سفید با دستگیرهای طلایی قرار داشت.
کُرولیا آن را باز کرد.
و ناگهان...
دیگر در خانه نبود.
شهری عجیب مقابلش گسترده شده بود.
آسمان بنفش بود و ابرهای صورتی مثل تکههای پنبه روی آن حرکت میکردند. درختهایی با برگهای شیشهای در دو طرف خیابان رشد کرده بودند و رودخانهای درخشان از میان خانههایی با سقفهای کج میگذشت.
پروانههایی با بالهای شفاف دور چراغهای شناور میچرخیدند.
همهچیز زیبا بود.
بیش از حد زیبا.
کُرولیا آهسته گفت: «باورم نمیشه...»
دختری با لباس آبی از پشت یکی از درختها بیرون آمد.
موهای بلند نقرهای داشت و لبخندش آنقدر آشنا بود که کُرولیا احساس کرد قبلاً او را دیده است.
دختر گفت: «سلام، کُرولیا.»
کُرولیا عقب رفت.
«تو همون دختری هستی که پشت در حرف میزد؟»
دختر خندید.
«بالاخره منو شناختی.»
«ولی من تو رو نمیشناسم!»
لبخند دختر کمی محو شد.
«هنوز نه.»
او دستش را جلو آورد.
«اسم من آبیه.»
کُرولیا به دستش نگاه کرد، اما دست نداد.
«اینجا کجاست؟»
آبی با خوشحالی به اطراف اشاره کرد.
«جایی که همهچیز میتونه همونطوری باشه که تو میخوای.»
در همان لحظه، زنگی در دوردست به صدا درآمد.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
آبی ناگهان دست کُرولیا را گرفت.
«باید بریم!»
کُرولیا دستش را پس کشید.
«کجا؟ چرا؟»
آبی به آسمان نگاه کرد.
رنگ بنفش آن داشت به سیاهی تبدیل میشد.
پروانههای شیشهای یکییکی ناپدید شدند و پنجرههای خانهها بسته شدند.
آبی با صدایی لرزان گفت:
«شب داره شروع میشه.»
کُرولیا پرسید: «خب که چی؟»
آبی این بار لبخند نزد.
«چون وقتی چراغهای آبی خاموش بشن، هیچکس نباید بیرون بمونه.»
کُرولیا دستگیره را کشید، اما در باز نشد.
حالا دیگر راه برگشتی نداشت.
در انتهای راهرو، دری سفید با دستگیرهای طلایی قرار داشت.
کُرولیا آن را باز کرد.
و ناگهان...
دیگر در خانه نبود.
شهری عجیب مقابلش گسترده شده بود.
آسمان بنفش بود و ابرهای صورتی مثل تکههای پنبه روی آن حرکت میکردند. درختهایی با برگهای شیشهای در دو طرف خیابان رشد کرده بودند و رودخانهای درخشان از میان خانههایی با سقفهای کج میگذشت.
پروانههایی با بالهای شفاف دور چراغهای شناور میچرخیدند.
همهچیز زیبا بود.
بیش از حد زیبا.
کُرولیا آهسته گفت: «باورم نمیشه...»
دختری با لباس آبی از پشت یکی از درختها بیرون آمد.
موهای بلند نقرهای داشت و لبخندش آنقدر آشنا بود که کُرولیا احساس کرد قبلاً او را دیده است.
دختر گفت: «سلام، کُرولیا.»
کُرولیا عقب رفت.
«تو همون دختری هستی که پشت در حرف میزد؟»
دختر خندید.
«بالاخره منو شناختی.»
«ولی من تو رو نمیشناسم!»
لبخند دختر کمی محو شد.
«هنوز نه.»
او دستش را جلو آورد.
«اسم من آبیه.»
کُرولیا به دستش نگاه کرد، اما دست نداد.
«اینجا کجاست؟»
آبی با خوشحالی به اطراف اشاره کرد.
«جایی که همهچیز میتونه همونطوری باشه که تو میخوای.»
در همان لحظه، زنگی در دوردست به صدا درآمد.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
آبی ناگهان دست کُرولیا را گرفت.
«باید بریم!»
کُرولیا دستش را پس کشید.
«کجا؟ چرا؟»
آبی به آسمان نگاه کرد.
رنگ بنفش آن داشت به سیاهی تبدیل میشد.
پروانههای شیشهای یکییکی ناپدید شدند و پنجرههای خانهها بسته شدند.
آبی با صدایی لرزان گفت:
«شب داره شروع میشه.»
کُرولیا پرسید: «خب که چی؟»
آبی این بار لبخند نزد.
«چون وقتی چراغهای آبی خاموش بشن، هیچکس نباید بیرون بمونه.»
مشابه: