🗝️ آنسوی درِ آبی💙داستانی از سوی کورالین
باران از صبح بیوقفه میبارید.
کُرولیا سرش را به شیشهی ماشین تکیه داده بود و به درختهایی نگاه میکرد که پشت مه ناپدید میشدند. جاده آنقدر باریک بود که به نظر میرسید ماشین هر لحظه ممکن است میان شاخههای درهم جنگل گم شود.
مادرش با خوشحالی گفت: «بالاخره رسیدیم!»
کُرولیا سرش را بالا آورد.
مقابلشان خانهای قدیمی با سقف شیروانی و پنجرههای بلند ایستاده بود. پیچکهای خشک از دیوارهایش بالا رفته بودند و درِ ورودی، با وجود رنگ قهوهای تیرهاش، هنوز نشانههایی از رنگ قرمز قدیمی را داشت.
کُرولیا آهسته پرسید: «واقعاً قراره اینجا زندگی کنیم؟»
پدرش چمدانها را از صندوق عقب بیرون آورد و جواب داد: «نه، قراره اینجا هتل بزنیم! معلومه که قراره اینجا زندگی کنیم.»
مادرش خندید، اما کُرولیا لبخند نزد.
چیزی در آن خانه عجیب بود.
انگار پنجرههایش بهجای انعکاس آسمان، خودِ کُرولیا را تماشا میکردند.
داخل خانه بوی چوب خیس و کتابهای قدیمی میآمد. کف راهرو زیر قدمهایشان جیرجیر میکرد و ساعت بزرگی در سالن، با اینکه عقربههایش روی عدد دوازده متوقف شده بودند، صدای تیکتاک میداد.
کُرولیا پرسید: «مامان، چرا ساعت خراب هنوز صدا میده؟»
مادرش بدون اینکه نگاهش را از کارتنها بردارد، گفت: «احتمالاً مشکلش بیشتر از چیزیه که فکر میکنیم.»
کُرولیا به ساعت نزدیک شد.
تیک...
تاک...
تیک...
ناگهان صدا قطع شد.
بعد، از داخل ساعت سه ضربه شنیده شد.
کُرولیا سرش را به شیشهی ماشین تکیه داده بود و به درختهایی نگاه میکرد که پشت مه ناپدید میشدند. جاده آنقدر باریک بود که به نظر میرسید ماشین هر لحظه ممکن است میان شاخههای درهم جنگل گم شود.
مادرش با خوشحالی گفت: «بالاخره رسیدیم!»
کُرولیا سرش را بالا آورد.
مقابلشان خانهای قدیمی با سقف شیروانی و پنجرههای بلند ایستاده بود. پیچکهای خشک از دیوارهایش بالا رفته بودند و درِ ورودی، با وجود رنگ قهوهای تیرهاش، هنوز نشانههایی از رنگ قرمز قدیمی را داشت.
کُرولیا آهسته پرسید: «واقعاً قراره اینجا زندگی کنیم؟»
پدرش چمدانها را از صندوق عقب بیرون آورد و جواب داد: «نه، قراره اینجا هتل بزنیم! معلومه که قراره اینجا زندگی کنیم.»
مادرش خندید، اما کُرولیا لبخند نزد.
چیزی در آن خانه عجیب بود.
انگار پنجرههایش بهجای انعکاس آسمان، خودِ کُرولیا را تماشا میکردند.
داخل خانه بوی چوب خیس و کتابهای قدیمی میآمد. کف راهرو زیر قدمهایشان جیرجیر میکرد و ساعت بزرگی در سالن، با اینکه عقربههایش روی عدد دوازده متوقف شده بودند، صدای تیکتاک میداد.
کُرولیا پرسید: «مامان، چرا ساعت خراب هنوز صدا میده؟»
مادرش بدون اینکه نگاهش را از کارتنها بردارد، گفت: «احتمالاً مشکلش بیشتر از چیزیه که فکر میکنیم.»
کُرولیا به ساعت نزدیک شد.
تیک...
تاک...
تیک...
ناگهان صدا قطع شد.
بعد، از داخل ساعت سه ضربه شنیده شد.
مشابه: