🗝️ آنسوی درِ آبی💙داستانی از سوی کورالین
کُرولیا جیغ کوتاهی کشید و پنجره را بست!
چند ثانیه به گربه خیره ماند.
گربه آهی کشید.
«آدمها واقعاً موجودات عجیبی هستن. خودشون با دیوار حرف میزنن، ولی وقتی یه گربه جوابشون رو میده، تعجب میکنن.»
کُرولیا با صدایی لرزان گفت: «تو... حرف میزنی!»
«و تو هم گوش میدی. فکر کنم هر دومون امروز چیز جدیدی یاد گرفتیم.»
کُرولیا نمیدانست چه بگوید.
سرانجام پرسید: «اسمت چیه؟»
گربه مدتی سکوت کرد.
«فعلاً منو سایه صدا کن.»
کُرولیا به اطرافش نگاه کرد.
با وجود نور چراغ، هیچ سایهای پشت گربه روی دیوار نبود.
آن شب، کُرولیا تا دیروقت بیدار ماند.
باران آرام شده بود و نور ماه از میان ابرها روی کف اتاق میافتاد.
ساعت دوازده و سیزده دقیقه بود که صدای ضربهای از پشت کاغذدیواری شنید.
تق.
کُرولیا سرش را از روی بالش بلند کرد.
تق.
این بار صدا از کنار کمد میآمد.
تق.
او از تخت پایین آمد و به سمت دیوار رفت. گوشهی کاغذدیواری را گرفت و آرام کشید.
کاغذ پاره شد.
پشت آن، دری کوچک نمایان شد.
دری آبیرنگ با دستگیرهای نقرهای و طرحهای عجیبی که دور قابش حک شده بودند.
کُرولیا مطمئن بود که صبح چنین دری وجود نداشت.
روی در، جملهای با حروف باریک نوشته شده بود:
«برای کسانی که جرئت دیدن دارند.»
کُرولیا زیر لب گفت: «این دیگه چه مسخرهبازیه؟»
دستگیره را چرخاند.
در باز نشد.
دوباره تلاش کرد.
همچنان بسته بود.
ناگهان صدای سایه از پشت سرش بلند شد:
«بهت گفته بودم که این خونه معمولی نیست.»
کُرولیا برگشت.
چند ثانیه به گربه خیره ماند.
گربه آهی کشید.
«آدمها واقعاً موجودات عجیبی هستن. خودشون با دیوار حرف میزنن، ولی وقتی یه گربه جوابشون رو میده، تعجب میکنن.»
کُرولیا با صدایی لرزان گفت: «تو... حرف میزنی!»
«و تو هم گوش میدی. فکر کنم هر دومون امروز چیز جدیدی یاد گرفتیم.»
کُرولیا نمیدانست چه بگوید.
سرانجام پرسید: «اسمت چیه؟»
گربه مدتی سکوت کرد.
«فعلاً منو سایه صدا کن.»
کُرولیا به اطرافش نگاه کرد.
با وجود نور چراغ، هیچ سایهای پشت گربه روی دیوار نبود.
آن شب، کُرولیا تا دیروقت بیدار ماند.
باران آرام شده بود و نور ماه از میان ابرها روی کف اتاق میافتاد.
ساعت دوازده و سیزده دقیقه بود که صدای ضربهای از پشت کاغذدیواری شنید.
تق.
کُرولیا سرش را از روی بالش بلند کرد.
تق.
این بار صدا از کنار کمد میآمد.
تق.
او از تخت پایین آمد و به سمت دیوار رفت. گوشهی کاغذدیواری را گرفت و آرام کشید.
کاغذ پاره شد.
پشت آن، دری کوچک نمایان شد.
دری آبیرنگ با دستگیرهای نقرهای و طرحهای عجیبی که دور قابش حک شده بودند.
کُرولیا مطمئن بود که صبح چنین دری وجود نداشت.
روی در، جملهای با حروف باریک نوشته شده بود:
«برای کسانی که جرئت دیدن دارند.»
کُرولیا زیر لب گفت: «این دیگه چه مسخرهبازیه؟»
دستگیره را چرخاند.
در باز نشد.
دوباره تلاش کرد.
همچنان بسته بود.
ناگهان صدای سایه از پشت سرش بلند شد:
«بهت گفته بودم که این خونه معمولی نیست.»
کُرولیا برگشت.
مشابه: