جستجو کنید..موضوع
نوع فیلترفیلتر
بهترزبان
بهترترتیب
🗝️ آن‌سوی درِ آبی💙داستانی از سوی کورالین

🗝️ آن‌سوی درِ آبی💙داستانی از سوی کورالین

گربه وسط اتاق نشسته بود و با چشمانی جدی به در آبی نگاه می‌کرد.
کُرولیا پرسید: «این در چیه؟»
سایه جواب داد: «دری که نباید باز بشه.»
«چرا؟»
«چون بعضی درها به جاهایی باز می‌شن که بهتره هیچ‌وقت پیداشون نکنی.»
کُرولیا دوباره به دستگیره نگاه کرد.
«ولی من می‌خوام بدونم پشتش چیه.»
سایه آهسته گفت: «همه همین رو می‌گن.»
کُرولیا دستش را روی دستگیره گذاشت.
این بار، در از داخل باز شد.
فقط به‌اندازه‌ی یک انگشت.
از شکاف باریک، نوری آبی‌رنگ روی صورت کُرولیا افتاد.
آن سوی در، صدای خنده‌ی دختری به گوش رسید.
دختری که صدایش دقیقاً شبیه صدای خود کُرولیا بود.
بعد، آن دختر زمزمه کرد:
«کُرولیا... بالاخره برگشتی.»
و در، با صدایی آرام، دوباره بسته شد.