جستجو کنید..موضوع
نوع فیلترفیلتر
بهترزبان
بهترترتیب
🗝️ آن‌سوی درِ آبی💙داستانی از سوی کورالین

🗝️ آن‌سوی درِ آبی💙داستانی از سوی کورالین

کُرولیا تا چند ثانیه به در آبی خیره ماند.
صدای آن دختر هنوز در گوشش می‌پیچید.
«بالاخره برگشتی...»
اما او هیچ‌وقت آنجا نرفته بود. دست‌کم، چنین چیزی را به خاطر نمی‌آورد.
کُرولیا رو به گربه‌ی سیاه کرد.
«سایه، اون دختر کی بود؟»
گربه دمش را دور پنجه‌هایش پیچید.
«کاش می‌تونستم بگم.»
«یعنی نمی‌دونی؟»
«می‌دونم که نباید صدای اون رو می‌شنیدی.»
کُرولیا اخم کرد.
«این جواب سؤال من نبود!»
سایه خمیازه‌ای کشید.
«و این هم جواب من بود.»
کُرولیا تصمیم گرفت دیگر از او چیزی نپرسد. گربه‌ی عجیبی بود؛ حرف می‌زد، سایه نداشت و به‌نظر می‌رسید بیشتر از آنچه می‌گفت، می‌داند.
او دوباره دستش را روی دستگیره گذاشت.
سایه فوراً از جایش بلند شد.
«صبر کن!»
اما دیر شده بود.
کُرولیا دستگیره را چرخاند.
این بار در به‌آرامی باز شد.
پشت در، راهرویی باریک قرار داشت که دیوارهایش با گل‌های آبی پوشیده شده بودند. چراغ‌های کوچکی در هوا شناور بودند و نور ملایمی روی کف سفید می‌انداختند.
در انتهای راهرو، دری دیگر دیده می‌شد.
کُرولیا با تعجب گفت: «این دیگه چیه؟»
سایه آهسته جواب داد: «راهی به جایی که نباید وجود داشته باشه.»
کُرولیا قدمی جلو گذاشت.
«میای؟»
«نه.»
«چرا؟»
«چون من قبلاً اونجا بودم.»
کُرولیا به او خیره شد.
«و چی دیدی؟»
سایه نگاهش را پایین انداخت.
«چیزی که هنوز سعی می‌کنم فراموشش کنم.»
برای نخستین بار، گربه ترسیده به نظر می‌رسید.
کُرولیا نمی‌دانست چه چیزی در انتظارش است؛ اما کنجکاوی‌اش از ترسش قوی‌تر بود.
پس وارد راهرو شد.
به‌محض اینکه پایش را روی کف سفید گذاشت، در پشت سرش بسته شد.
صدای قفل شدنش در راهرو پیچید.
کُرولیا برگشت.
«سایه؟»
صدایی از پشت در شنیده شد:
«هر اتفاقی افتاد، به چیزی که صورتت رو داره اعتماد نکن!»