🗝️ آنسوی درِ آبی💙داستانی از سوی کورالین
تق.
تق.
تق.
کُرولیا عقب رفت.
«این دیگه چی بود؟»
پدرش از آشپزخانه صدا زد: «چی گفتی؟»
کُرولیا به ساعت نگاه کرد.
«هیچی!»
اما ته دلش مطمئن بود که ساعت، به حرفش گوش میداد.
اتاق کُرولیا در طبقهی دوم بود؛ اتاقی با سقف شیبدار، یک کمد چوبی قدیمی و پنجرهای رو به جنگل.
کاغذدیواری اتاق آبی کمرنگ بود و گلهای سفید کوچکی روی آن دیده میشدند. گوشههای کاغذ از دیوار جدا شده بود و بعضی قسمتها، مثل پوست یک موجود پیر، چین خورده بودند.
کُرولیا مشغول مرتب کردن وسایلش بود که صدای عجیبی شنید.
خش...
خش...
خش...
صدا از پشت دیوار میآمد.
او دست از کار کشید.
«موش؟»
صدای خراشیدن متوقف شد.
کُرولیا به دیوار نزدیک شد و گوشش را به آن چسباند.
در سکوت اتاق، صدایی آرام به گوش رسید:
«بالاخره اومدی...»
کُرولیا فوراً عقب پرید.
«کی اونجاست؟»
هیچ جوابی نیامد.
او با احتیاط پرده را کنار زد.
روی لبهی بیرونی پنجره، گربهای سیاه نشسته بود. چشمهایش زرد و درخشان بودند و حتی یک قطره باران روی موهایش دیده نمیشد.
کُرولیا پنجره را کمی باز کرد.
«تو چطوری اومدی این بالا؟»
گربه سرش را کج کرد.
«با پاهای خودم. سؤال بهتری نداری؟»
تق.
تق.
کُرولیا عقب رفت.
«این دیگه چی بود؟»
پدرش از آشپزخانه صدا زد: «چی گفتی؟»
کُرولیا به ساعت نگاه کرد.
«هیچی!»
اما ته دلش مطمئن بود که ساعت، به حرفش گوش میداد.
اتاق کُرولیا در طبقهی دوم بود؛ اتاقی با سقف شیبدار، یک کمد چوبی قدیمی و پنجرهای رو به جنگل.
کاغذدیواری اتاق آبی کمرنگ بود و گلهای سفید کوچکی روی آن دیده میشدند. گوشههای کاغذ از دیوار جدا شده بود و بعضی قسمتها، مثل پوست یک موجود پیر، چین خورده بودند.
کُرولیا مشغول مرتب کردن وسایلش بود که صدای عجیبی شنید.
خش...
خش...
خش...
صدا از پشت دیوار میآمد.
او دست از کار کشید.
«موش؟»
صدای خراشیدن متوقف شد.
کُرولیا به دیوار نزدیک شد و گوشش را به آن چسباند.
در سکوت اتاق، صدایی آرام به گوش رسید:
«بالاخره اومدی...»
کُرولیا فوراً عقب پرید.
«کی اونجاست؟»
هیچ جوابی نیامد.
او با احتیاط پرده را کنار زد.
روی لبهی بیرونی پنجره، گربهای سیاه نشسته بود. چشمهایش زرد و درخشان بودند و حتی یک قطره باران روی موهایش دیده نمیشد.
کُرولیا پنجره را کمی باز کرد.
«تو چطوری اومدی این بالا؟»
گربه سرش را کج کرد.
«با پاهای خودم. سؤال بهتری نداری؟»
مشابه: