جستجو کنید..موضوع
نوع فیلترفیلتر
بهترزبان
بهترترتیب
............. کپشن..............

............. کپشن..............

ضیافتِ تنهایی در انتهای شب :

«ساعت از سه گذشته است و دنیا در سکوتی مرگبار غرق شده؛ همان سکوتی که حقیقتِ آدم‌ها را عریان می‌کند. در این لحظات، دلم برای تو تنگ می‌شود؛ نه مثلِ یک دلتنگیِ ساده، بلکه مثلِ نیازِ یک محکوم به مرگ به آخرین جرعه آب. ما همیشه در لبه‌ی پرتگاه قدم می‌زدیم، درست همان‌جا که نه می‌توانستیم بمانیم و نه می‌توانستیم رها کنیم. گاهی با خودم فکر می‌کنم عشق ما از ابتدا یک خطایِ تاریخی بود؛ یک تلاقیِ شوم بینِ دو نفر که هر دو می‌دانستند این بازی، برنده‌ای ندارد. تو همیشه در سایه ایستاده بودی و من، با تمامِ حماقتم، سعی داشتم تو را به زیرِ نورِ آفتاب بیاورم، غافل از اینکه تو با تاریکی عهدِ اخوت بسته بودی. حالا تنها چیزی که برایم باقی مانده، خاطره‌ای است که مثلِ یک خنجرِ زنگ‌زده در قلبم فرو رفته؛ درد دارد، اما همین درد تنها چیزی است که هنوز ثابت می‌کند من زنده‌ام.»