قطارسفیدصورتیبهسرزمینآبنباتهارسید...🍭
قطار آرام از ایستگاه دور شد و هرچه جلوتر میرفت، هوا شیرینتر میشد.
کمی بعد، پنجرهها با رنگهای صورتی و آبی روشن شدند؛ انگار آسمان خودش هم از آبنبات پنبهای ساخته شده بود.
وقتی قطار ایستاد، روبهرویت شهری بود که هیچ شباهتی به دنیای آدمها نداشت...
خانههایی از شکلات و بیسکویت، رودخانهای از شربت توتفرنگی، درختهایی با برگهای پاستیلی و ابرهایی که بوی وانیل میدادند.
روی تابلوی کوچک ایستگاه فقط یک جمله نوشته شده بود:
«گاهی خیالپردازی، شجاعانهترین کاری است که میتوانی انجام بدهی.» 🍬✨
کمی بعد، پنجرهها با رنگهای صورتی و آبی روشن شدند؛ انگار آسمان خودش هم از آبنبات پنبهای ساخته شده بود.
وقتی قطار ایستاد، روبهرویت شهری بود که هیچ شباهتی به دنیای آدمها نداشت...
خانههایی از شکلات و بیسکویت، رودخانهای از شربت توتفرنگی، درختهایی با برگهای پاستیلی و ابرهایی که بوی وانیل میدادند.
روی تابلوی کوچک ایستگاه فقط یک جمله نوشته شده بود:
«گاهی خیالپردازی، شجاعانهترین کاری است که میتوانی انجام بدهی.» 🍬✨
مشابه: