رویام شـב حقیقت تلخے کـہ شروع شـב
🖤 فصل اول | قسمت ۱
«دختری که هیچکس نمیشناخت»
ساعت ۷:۴۰ صبح ـ سئول، کره جنوبی
صدای زنگ مدرسه در راهروهای بزرگ دبیرستان خصوصی «هانسئونگ» پیچید.
دانشآموزها با لباسهای فرم مرتب و کیفهای گرانقیمتشان وارد ساختمان میشدند.
یونا کنار پنجره کلاس نشسته بود. موهای بلند مشکیاش روی شانههایش ریخته بود و نگاهش به حیاط مدرسه دوخته شده بود.
مینجی وارد کلاس شد.
ـ صبح بخیر، یونا.
یونا بدون اینکه نگاهش را از پنجره بردارد، جواب داد:
ـ صبح بخیر.
مینجی کیفش را روی میز گذاشت.
ـ امروز امتحان ریاضی داریم. خوندی؟
ـ آره.
ـ خوش به حالت.
چند ثانیه بعد، صدای خنده چند پسر از راهرو شنیده شد.
سونگهون وارد کلاس شد.
مثل همیشه مرتب، جدی و با اعتمادبهنفس. چند نفر به او سلام کردند و او فقط با تکان دادن سر جوابشان را داد.
نگاهش برای لحظهای روی یونا متوقف شد.
ـ صبح بخیر.
یونا نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ صبح بخیر.
سونگهون به سمت میز خودش رفت.
مینجی که متوجه نگاه کوتاه آن دو شده بود، چیزی نگفت.
---
ساعت ۱۰:۱۵ ـ زنگ تفریح
یونا در راهروی خلوت طبقه دوم ایستاده بود که گوشیاش زنگ خورد.
تماس از: یونجه
جواب داد.
ـ چیه؟
صدای برادرش از پشت تلفن آمد:
ـ چه طرز جواب دادنه؟
ـ خب بگو چی میخوای.
ـ امروز زودتر میای خونه؟
ـ چرا؟
ـ میخواستم ببینمت.
یونا کمی مکث کرد.
ـ باشه. میام.
ـ خوبه. منتظرم.
تماس قطع شد.
یونا گوشی را داخل کیفش گذاشت.
چند لحظه بعد، سونگهون از انتهای راهرو نزدیک شد.
ـ با برادرت بودی؟
ـ آره.
ـ هنوزم مثل بچهها مراقبته؟
یونا ابرویش را کمی بالا برد.
ـ به تو چه ربطی داره؟
سونگهون لبخند کوتاهی زد.
ـ هیچی.
بعد بدون توضیح از کنارش عبور کرد.
«دختری که هیچکس نمیشناخت»
ساعت ۷:۴۰ صبح ـ سئول، کره جنوبی
صدای زنگ مدرسه در راهروهای بزرگ دبیرستان خصوصی «هانسئونگ» پیچید.
دانشآموزها با لباسهای فرم مرتب و کیفهای گرانقیمتشان وارد ساختمان میشدند.
یونا کنار پنجره کلاس نشسته بود. موهای بلند مشکیاش روی شانههایش ریخته بود و نگاهش به حیاط مدرسه دوخته شده بود.
مینجی وارد کلاس شد.
ـ صبح بخیر، یونا.
یونا بدون اینکه نگاهش را از پنجره بردارد، جواب داد:
ـ صبح بخیر.
مینجی کیفش را روی میز گذاشت.
ـ امروز امتحان ریاضی داریم. خوندی؟
ـ آره.
ـ خوش به حالت.
چند ثانیه بعد، صدای خنده چند پسر از راهرو شنیده شد.
سونگهون وارد کلاس شد.
مثل همیشه مرتب، جدی و با اعتمادبهنفس. چند نفر به او سلام کردند و او فقط با تکان دادن سر جوابشان را داد.
نگاهش برای لحظهای روی یونا متوقف شد.
ـ صبح بخیر.
یونا نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ صبح بخیر.
سونگهون به سمت میز خودش رفت.
مینجی که متوجه نگاه کوتاه آن دو شده بود، چیزی نگفت.
---
ساعت ۱۰:۱۵ ـ زنگ تفریح
یونا در راهروی خلوت طبقه دوم ایستاده بود که گوشیاش زنگ خورد.
تماس از: یونجه
جواب داد.
ـ چیه؟
صدای برادرش از پشت تلفن آمد:
ـ چه طرز جواب دادنه؟
ـ خب بگو چی میخوای.
ـ امروز زودتر میای خونه؟
ـ چرا؟
ـ میخواستم ببینمت.
یونا کمی مکث کرد.
ـ باشه. میام.
ـ خوبه. منتظرم.
تماس قطع شد.
یونا گوشی را داخل کیفش گذاشت.
چند لحظه بعد، سونگهون از انتهای راهرو نزدیک شد.
ـ با برادرت بودی؟
ـ آره.
ـ هنوزم مثل بچهها مراقبته؟
یونا ابرویش را کمی بالا برد.
ـ به تو چه ربطی داره؟
سونگهون لبخند کوتاهی زد.
ـ هیچی.
بعد بدون توضیح از کنارش عبور کرد.
مشابه: