جستجو کنید..موضوع
نوع فیلترفیلتر
بهترزبان
بهترترتیب
呪われた京志 — نفرین کیوشی⛩️جلد اول‍

呪われた京志 — نفرین کیوشی⛩️جلد اول‍

هدفونش در گوشش بود، اما موسیقی پخش نمی‌شد.
او فقط می‌خواست صدای بقیه را نشنود.
سه روز از مرگ مادربزرگش گذشته بود و هنوز نمی‌توانست باور کند دیگر صدای او را نخواهد شنید.
مادربزرگش تنها کسی بود که از کودکی آیکو را بزرگ کرده بود.
و تنها کسی که همیشه از شنیدن یک اسم وحشت می‌کرد.
کیوشی.
آیکو چشم‌هایش را بست.
صدای مادربزرگش در ذهنش پیچید.
«آیکو، اگر روزی مجبور شدی به شهر زادگاهم برگردی، قول بده یک کار را انجام ندهی.»
«چه کاری؟»
«هرگز وارد مدرسه‌ی کیوشی نشو.»
آیکو آن زمان دوازده‌ساله بود.
خندیده بود و پرسیده بود:
«چرا؟ مگه اونجا روح داره؟»
مادربزرگش نخندیده بود.
حتی یک لبخند کوچک هم نزده بود.
فقط دست‌های آیکو را گرفته و گفته بود:
«اگر یک روز صدای من را از داخل آن مدرسه شنیدی، فرار کن.»
آیکو چشم‌هایش را باز کرد.
اتوبوس ترمز کرد.
راننده از آینه نگاهی به او انداخت.
«دخترم، ایستگاه آخره.»
آیکو هدفونش را برداشت.

مشابه: