هویت مخفی: رمانی از رویاهای موسیقی در قلب شهر شب
صدای زنگ گوشی در اتاق کوچکی پیچید.
ـ پنج دقیقه دیگه... فقط پنج دقیقه!
آوا پتو را روی سرش کشید و دوباره چشمهایش را بست.
چند ثانیه بعد، صدای مادرش از آشپزخانه بلند شد:
ـ آواااا! اگه همین الان بیدار نشی، باز هم از اتوبوس جا میمونی!
آوا ناگهان از تخت بیرون پرید.
ـ وای، امتحانم! نه، نه، نه! امروز نباید دیر کنم!
بهسرعت لباسهایش را پوشید، موهایش را بست و کیفش را برداشت. قبل از خروج، نگاهی به میز کوچکش انداخت.
روی میز یک لپتاپ قدیمی، هدفون مشکی و دفترچهای پر از نتهای موسیقی قرار داشت.
تنها چیزی که آوا واقعاً دوست داشت، موسیقی بود.
او ساعتها آهنگ میساخت، ملودیهای مختلف را امتحان میکرد و برای خودش ترانه مینوشت؛ اما هیچکس جز دوست صمیمیاش، مینا، از این علاقه خبر نداشت.
آوا همیشه به خودش میگفت:
«یه روز آهنگهام رو میلیونها نفر گوش میدن... فقط باید یه کم دیگه تلاش کنم.»
اما فعلاً رؤیایش را در همان دفترچه نگه میداشت.
چون زندگی همیشه مطابق رؤیاهای آدم پیش نمیرفت.ساعت ۴:۱۵ عصر | کافهٔ مونلایت ☕🎶
ـ آوا! میز شمارهٔ سه سفارش داده!
مینا از پشت پیشخوان صدایش زد.
آوا سینی را برداشت و به سمت میز رفت.
ـ بفرمایید، دو تا قهوه و یک کیک شکلاتی.
مشتری تشکر کرد و آوا به پیشخوان برگشت.
ـ پنج دقیقه دیگه... فقط پنج دقیقه!
آوا پتو را روی سرش کشید و دوباره چشمهایش را بست.
چند ثانیه بعد، صدای مادرش از آشپزخانه بلند شد:
ـ آواااا! اگه همین الان بیدار نشی، باز هم از اتوبوس جا میمونی!
آوا ناگهان از تخت بیرون پرید.
ـ وای، امتحانم! نه، نه، نه! امروز نباید دیر کنم!
بهسرعت لباسهایش را پوشید، موهایش را بست و کیفش را برداشت. قبل از خروج، نگاهی به میز کوچکش انداخت.
روی میز یک لپتاپ قدیمی، هدفون مشکی و دفترچهای پر از نتهای موسیقی قرار داشت.
تنها چیزی که آوا واقعاً دوست داشت، موسیقی بود.
او ساعتها آهنگ میساخت، ملودیهای مختلف را امتحان میکرد و برای خودش ترانه مینوشت؛ اما هیچکس جز دوست صمیمیاش، مینا، از این علاقه خبر نداشت.
آوا همیشه به خودش میگفت:
«یه روز آهنگهام رو میلیونها نفر گوش میدن... فقط باید یه کم دیگه تلاش کنم.»
اما فعلاً رؤیایش را در همان دفترچه نگه میداشت.
چون زندگی همیشه مطابق رؤیاهای آدم پیش نمیرفت.ساعت ۴:۱۵ عصر | کافهٔ مونلایت ☕🎶
ـ آوا! میز شمارهٔ سه سفارش داده!
مینا از پشت پیشخوان صدایش زد.
آوا سینی را برداشت و به سمت میز رفت.
ـ بفرمایید، دو تا قهوه و یک کیک شکلاتی.
مشتری تشکر کرد و آوا به پیشخوان برگشت.
مشابه: