جستجو کنید..موضوع
نوع فیلترفیلتر
بهترزبان
بهترترتیب
او اکنون از میانه‌ی‌زندگی‌اش گذر میکرد.

او اکنون از میانه‌ی‌زندگی‌اش گذر میکرد.

او اکنون از میانه‌ی‌زندگی‌اش گذر میکرد.
شاید بزرگ‌ترین تفاوتش با ورژن‌ قبلی‌اش این بود که اکنون می‌توانست گذر کند نه اینکه فقط سینه‌خیز و با ترس و لرز رد شود یا فقط بر زنده ماندن متمرکز شود!
فهمیده بود در گذر کردن نوعی هوشیاری و اتصال وجود دارد.
هوشیار به آنچه در جهان درونش میگذرد و متصل به جریان زندگی.
نوعی لذت عمیق همراه با احساساتی عمیق‌تر را تجربه میکرد.
نه لذتی از جنس خوشحالی که لذتی از جنس آرام ماندن!
از مسیری سخت به مسیری آسان‌تر می‌رفت.
از مسیری آسان به مسیری سخت‌تر وارد می‌شد.
و در تمام این مسیرها، با سری برافراشته، قلبی محکم و قدم‌هایی استوار به پیش میرفت.
او فهمیده بود، قدرت در پذیرش است و ثبات در جلو رفتن.
پس
با اشک‌هایش
با بی‌خوابی‌هایش
با اضطراب‌هایش
با ترس‌هایش
با غم‌هایش
با نگرانی‌هایش
با خشم‌هایش
و با شادی‌هایش
میخندید، میرقصید و به جلو میرفت.
اکنون به سوالی که معلم سوم راهنمایی‌اش بر تخته نوشته بود فکر میکرد: «زندگی چیست؟».
و حال جواب را در درون خودش پیدا کرده بود،
شاید زندگی یعنی در سکوت، شادمانه اما آرام، گذر کردن است.

مشابه: